ناشنیدههایی از علی حاتمی، مرد هزار داستان سینمای ایران
علی را بیهوش كردیم تا سوار هواپیما شود از هنگام تشخیص بیماری تا زمانی كه برای درمان تكمیلی به انگلستان رفت حدود هفت هشت ماه دیگر گذشت. علی از پرواز با هواپیما میترسید و این ترس به قدری شدید بود كه هنگام پرواز امید روحانی كه تخصص اصلیاش دكترای بیهوشی است به فرودگاه آمد و علی را با آمپول بیهوش كرد تا بعد از آن ما بتوانیم علی را سوار هواپیما كنیم. هنگام فیلمبرداری «تختی» هم به شدت درد داشت و البته در آن دوران یك روز در میان هم شیمیدرمانی میكرد. با تمام دردی كه داشت توانست 20 دقیقه از «تختی» را فیلمبرداری كند.
درباره علی حاتمی در همه سالهایی كه از مرگ او میگذرد،حرفهای بسیاری گفته شده اما احمد بخشی،دستیار او، حرفهایی دارد كه كمتر شنیده شده یا تاكنون ناگفته مانده است. به نوشته خبر؛ از حاتمی گفتن آسان نیست، مخصوصاً اگر گفتنیها زیاد باشند و شنیدنی. شناخت سینماگری كه در آثارش بیدریغ به ستایش گذشته نشست و با نگاهی حسرتخوارانه به زمان از دست رفته نگریست، قطعاً به آسانی و ارزانی حاصل نخواهد شد.
همزمان با چهاردهمین سالگرد درگذشت او، تصمیم گرفتیم فارغ از كندوكاو و رمزگشایی از آثار بیبدیل این ایرانیترین سینماگر ایرانی، در گفتوگویی بیتكلف با كسی كه 20 سال تمام در كنار حاتمی شاهد ضبط و ثبت شماری از بهترین آثار تاریخ سینمای ایران بود، شرح حال مرد هزار داستان سینمای ایران را مرور كنیم.
احمد بخشی سینما را با دستیاری مسعود كیمیایی در فیلم «خاك» آغاز كرد و از سال 56 با فیلم «سوته دلان» در كنار علی حاتمی قرار گرفت و تا آخر ماند. متن زیر حاصل گفت و گوی پنج ساعته ما با دستیار مورد علاقه علی حاتمی در كافه خبر است. بخشی در این پنج ساعت از حاتمی گفت. ما شنیدیم و شما بخوانید.
تقوایی گفت به علی بگو سمت تختی نرود برای ایفای نقش غلامرضا تختی خیلیها تست دادند. یكی از این اشخاص فرامرز قریبیان بود. حاتمی یك عكس از پوریای ولی با خود داشت كه بعد از تست گریم و عكاسی از چهره بازیگر مورد نظر، عكس پوریای ولی را با آن مطابقت میداد. در واقع یك چیزی در ذهنش بود كه دوست داشت به آن برسد.
قریبیان دو سه بار تست داد، اما نشد. خیلیها به حاتمی گفتند كه سمت تختی نرود. بسیاری قبل از او قصد این كار را داشتند، اما هر كدام به نحوی از كار باز مانده بودند. همان روزها ناصر تقوایی من را دید و گفت به علی بگو این كار را نكند. نهایتاً هم دیدیم كه نتوانست آن را به سرانجام برساند. بعد از حاتمی تعداد زیادی كاندیدای ساخت این فیلم بودند.
من تقوایی را پیشنهاد دادم. آمد صحبت كرد و و آن بیست دقیقهای را هم كه علی گرفته بود دید. بعد از یك هفته آمد و گفت در صحنهای از فیلم رادیو در قهوهخانه اعلام میكند كه در بوئینزهرا زلزله آمده است و من اگر قرار باشد این فیلم را بسازم باید واقعه زلزله را بطور كامل فیلمبرداری كنم؛ اینجا بود كه فهمیدیم تقوایی قصد ساخت «تختی» را ندارد.
ماجرای بازیگری حاتمی در برنامه كودك علی و نعمت حقیقی خیلی با هم دوست بودند و دقیقاً به همین دلیل علی دوست نداشت در فیلمهایش از نعمت به عنوان فیلمبردار استفاده كند. عقیدهاش این بود كه در صورت همكاری دوستیشان به هم میخورد. علی و همسر نعمت، یعنی لیلی گلستان در تلویزیون همكار و هم دوره بودند. علی حتی سابقه بازیگری هم دارد و در برنامههایی كه برای كودكان در تلویزیون ساخته میشد، بازیگری هم كرده است.
او در برخی برنامههای تلویزیونی پرویز صیاد هم سابقه بازی داشت. البته اصلاً بازیگر خوبی نبود و خودش هم این را میدانست. علی آن زمان یك شركت تبلیغاتی داشت كه با مهرداد فخیمی و جواد طاهری آگهیهای تبلیغاتی برای پخش در سینماها میساختند. آن زمان آگهیها تیتراژ نداشت و معلوم نبود چه كسی آنها را ساخته است اما آگهیهای تبلیغاتی حاتمی همان زمان هم امضا خاص او را بر خود داشتند.
«سوتهدلان» و اولین همكاری با حاتمی خانه ما واقع در كوچه كنار دانشكده هنرهای دراماتیك بود. پاتوق حاتمی و بچههای دانشكده طی اوغاتی كه كلاس نداشتند یك قهوهخانه در چهار راه آبسردار بود. من در این قهوهخانه برای اولین بار علی را دیدم. این قهوهخانه مثل باقی قهوهخانهها نبود و بیشتر هویتی دانشجویی داشت. سعید نیكپور، منوچهر عسگری نسب، فریما فرجامی، ژیلا سهرابی و بسیاری دیگر از جمله كسانی بودند كه این قهوهخانه پاتوقشان بود. چای و دیزی شریكی میخوردند و حرف می زدند.
من آن زمان در گروه هنر ملی زیر نظر عباس جوانمرد كار تئاتر میكردم و البته قبل از آن هنرستان موسیقی هم میرفتم. این وقایع برای حوالی سالهای 42 و 43 بود. از آشنایی با حاتمی تا اولین همكاری ما چند سالی طول كشید. طی این مدت من در «تنگسیر»، «خاك»، «گوزنها»، «همسفر» و «ماه عسل» به عنوان منشی صحنه و دستیار حضور داشتم و علی هم در این مدت «طوقی»، «حسن كچل»، «سلطان صاحبقران»، «مثنوی معنوی» و چند فیلم دیگر را مقابل دوربین برده برد.
همكاری جدی من و حاتمی از «سوتهدلان» شروع شد. علی توسط محمود بصیری برای من پیغام فرستاد و یك روز به دیدنش رفتم. همان جا پیشنهاد همكاری در «سوتهدلان» مطرح شد و من پذیرفتم. بعد از «سوته دلان» هم دیگر از هم جدا نشدیم. علی دوست نداشت من با كارگردان دیگری كار كنم و من هم پذیرفتم. البته اینطور نبود كه بگوید كار نكنید و بعد ما را عاطل و باطل رها كند. كار ایجاد میكرد و نمیگذاشت كسی بیكار بماند.
اكسسوارهای «هزار دستان» چگونه از بین رفتند هنگام ساخت «سوتهدلان» علی مشغول روتوش اولیه سریال «هزاردستان» بود؛ البته آن زمان اسمی كه حاتمی برای این مجموعه در نظر داشت «جاده ابریشم» بود. یادم میآید علی مواقع بیكاری و در ساعتهای استراحت خود، به عتیقهفروشیها میرفت و اجناس و اسباب قدیمی میخرید. آن زمان قطبی رئیس تلویزیون قسط اول ساخت سریال را به علی داده بود و او از بابت خرید این چیزها مشكل مالی نداشت.
بیشتر اجناس عتیقهای كه علی در طی چند سال خریداری كرد بعدها در «هزار دستان» به كار گرفته شد. زمانی كه علی مریض شد و لازم بود برای درمان به انگلستان برود آقای لاریجانی رئیس سازمان صداوسیما «دلشدگان» را پنج میلیون خرید كه برای آن دوران قیمت خوبی. محمدمهدی حیدریان هم كل اكسسوارهای «هزار دستان» را اعم از عتیقهها و باقی چیزها 8 میلیون خریداری كرد.
مدتی بعد هنگام ساخت لوكیشنهای محله خانی آباد كه قرار بود در «جهان پهلوان تختی» مورد استفاده قرار بگیرد، من درگیر ساخت یك سریال تلویزیونی بودم و برای یكی از صحنهها تعدادی لباس مشكی لازم داشتیم. وقتی برای تهیه لباسها به انبار شهرك رفتم متوجه شدم تمام عتیقهها و اسبابی كه در «هزاردستان» استفاده شده بود و علی آنها را به حیدریان فروخت در انبار خرد شده و از بین رفتهاند.
علی و «هوالعلیم» میگویند علی حاتمی هیچگاه با فیلمنامه كامل سر صحنه نمیآمد و فیلمنامههایش را سر صحنه مینوشت؛ حالا جالب اینجاست این را كسانی كه با حاتمی كار كرده و او را میشناختند شایع كردهاند. فیلمنامه اولیه مجموعه «هزار دستان» یعنی همان «جاده ابریشم» را من دارم. به جرات میتوانم بگویم از این فیلمنامه میتوان چند فیلم و سریال مستقل ساخت كما اینكه خود من قصد داشتم سریال و البته فیلم «كمیته مجازات» را از روی بخشی از همین فیلمنامهای كه علی نوشته بود بسازم.
در این فیلمنامه كلی داستان و اتفاق و ماجرا وجود دارد كه به تصویر كشیده نشده است. علی بدون فیلمنامه سر صحنه نمیآمد، اما نكتهای در فیلمنامههای او وجود داشت؛ حاتمی در فیلمنامه اولیه دیالوگها را خلاصه مینوشت؛ دلیلش هم این بود كه میگفت وقتی من هنوز نمیدانم چه كسی قرار است این نقش را بازی كند و دیالوگها را بگوید، لزومی ندارد همه چیز را از همین حالا مشخص كنم.
حال اگر قول برخی دوستان فراموشكار را هم جدی بگیریم و قبول كنیم كه او دیالوگ فیلمهایش را سر صحنه فیلمبرداری مینوشت، این را باید به پای قوت و قدرت او بگذاریم و نه ضعفش. برخی دوستان هم زمانی گفتند علی در فیلمهایش دكوپاژ نداشت؛ یك بار عزیز ساعتی (فیلمبردار)، از انبارهای شهرك غزالی چند تكه از برگه دكوپاژهای «هزار دستان» را با خط حاتمی پیدا كرد و این برگهها تا مدتها در یكی از ویترینهای موزه سینما در معرض نمایش بود. علی همیشه با مداد مینوشت و فقط بالای صفحه با خودكار سبز مینوشت «هوالعلیم».
حاتمی را ممنوعالكار كردند بعد از پایان ساخت «جعفرخان از فرنگ برگشته» ارشاد 20 دقیقه از فیلم را درآورد و به علی گفتند این 20 دقیقه را دوباره بگیر. علی زیر بار نرفت و به همین دلیل ممنوعالكار شد. داستان از این قرار بود كه از ارشاد علی را احضار كرده و برگه دستورالعمل حذف 20 دقیقه از فیلم و فیلمبرداری مجدد را دستش میدهند. علی هم برگه را پاره میكند و از ارشاد خارج میشود.
فردای آن روز یداله صمدی از ارشاد به من زنگ زد و گفت روی دیوار یك برگه زدهاند كه رویش نوشته علی حاتمی به دلایل فلان و فلان تا اطلاع ثانوی ممنوعالكار است. این اتفاق برای حوالی سالهای 65 و 66 است. بعد از آن من را از ارشاد خواستند و گفتند این 20 دقیقه را شما بساز. من آن زمان فیلم «جمیل» را تازه ساخته بودم. گفتم من به فیلم علی دست نمیزنم مگر اینكه نامه بنویسید و من را ملزم به این كار كنید؛ گفتند ایرادی ندارد.
بعد از مدتی علی عباسی تهیهكننده «جعفرخان...» نامه ارشاد را برای من آورد با این مضمون كه آقای احمد بخشی، چنانچه شما تمایل به ساخت 20 دقیقه پایانی فیلم «جعفرخان از فرنگ برگشته» داشته باشید از نظر ما بلامانع است! من دیدم ارشاد با این كار توپ را به زمین انداخته و به نوعی پای خودش را كنار كشیده است. من هم به عباسی گفتم اینها نوشتهاند اگر دوست داری بساز و اگر دوست نداری نساز. اگر مینوشتند باید بسازی، من نامه را به علی نشان می دادم و میگفتم مجبورم كردند. ولی حالا كه این را نوشتهاند من دیگر الزامی به ساخت 20 دقیقه باقی مانده «جعفرخان ...» ندارم.
این جوری شد كه من هم بعد از حاتمی ممنوعالكار شدم و «جمیل» هم توقیف شد. بعد از این جریانات از یداله صمدی خواستند فیلم را تمام كند كه او هم نپذیرفت و دست آخر محمد متوسلانی «جعفرخان ...» را به اتمام رساند.
9 پرده از دلشدگان حذف شد حاتمی هنگام نوشتن فیلمنامه زمان از دستش در میرفت و به قول معروف زیاد مینوشت. بطور مثال «دلشدگان» چهار ساعت فیلمنامه بود كه اتفاقاً همهاش هم فیلمبرداری شد. هنگام مونتاژ تا جایی كه میشد از فیلم كوتاه كردیم و تازه بعد از این همه تلاش فیلم شد 19 پرده. علی دیگر دلش نمیآمد از فیلم كم كند.
قرار شد با ارشاد و سینمادارها صحبت كنند تا به ازای یك سانسی كه از جدول نمایش روزانه كم میشود به قیمت بلیت اضافه كنند، اما این پیشنهاد را نپذیرفتند. نتیجه اینكه «دلشدگان» در 10 پرده به اكران درآمد رفت. خودتان حساب كنید اگر از فیلمی 9 پرده كم شود چه اتفاقی برایش میافتد.
روی دیالوگهایی كه مینوشت حساس بود علی روی دیالوگهای فیلمهایش خیلی حساس بود و دوست نداشت بازیگرها از خودشان چیزی به متن گفتوگوها اضافه كنند. اگر متوجه میشد ادای جملهای برای بازیگر سخت است و حرف در دهانش نمیچرخد خودش آن را درست میكرد. از طرف دیگر چون معمولاً با یك گروه خاص كار میكرد، همه این اخلاق او را میدانستند و كسی بدون هماهنگی قبلی و مقابل دوربین كلمه و جملهای را به اختیار خود عوض نمیكرد.
اگر هم كسی جدید به گروه اضافه میشد، بازیگرهای قدیمیتر گوشی را دستش میدادند تا حواسش به این موضوع باشد. من نثر حاتمی را در هیچ كجای دیگر ندیدم. بعضی مواقع به این فكر میافتادم كه شاید او یك دورهای را در زمان قاجار زندگی كرده كه اینقدر به زبان آن روزگار مسلط است.
قرار بود «مادر» در شمال ساخته شود فیلمنامه «مادر» پنج سال قبل از زمان ساخت نوشته شد و كل داستان در شمال ایران میگذشت. در آن ورسیون همه در ویلای پدری در شمال كشور جمع میشوند و مادر آنجا از دنیا میرود. علی بعد از مدتی آن فیلمنامه را به من بخشید و گفت تو این را بساز. البته من تهیهكنندهای برای ساخت آن پیدا نكردم. حاتمی بعد از مدتی «مادر» را بازنویسی كرد و داستان را به تهران آورد.
حتی از یك دكمه هم نمیگذشت میگفتند حاتمی به تاریخ وفادار نیست، اما موضوع اینجا بود كه بخش دراماتیك و زیباییشناسی داستان بیش از ملزومات تاریخی برای علی اهمیت داشت. نمایشگری برای او مهم تر از هر چیز دیگری بود. در «هزار دستان» ما ریل واگن اسبی را در سریال میبینیم اما اگر به تاریخ رجوع كنیم این ریل و واگن در زمان رضاشاه و سالها پیش از وقوع داستان «هزار دستان» جمعآوری شده بودند. اما علی این را در سریال میآورد چون جلوه تصویری آن برایش بیش از هر چیز دیگری اهمیت داشت.
از طرف دیگر همان زمان ما را فرستاد تا برای دكمه پیراهن مفتش شش انگشتی از لالهزار دكمههای قدیمی بخریم. من گفتم كسی این دكمه را در تلویزیون نمیبیند، اما علی نگران بود كه نكند در یك نمای كلوزآپ دكمه امروزی و جدید مفتش توی چشم بزند. حالا كسی كه از یك دكمه نمیگذرد به نظرتان میتواند واگن اسبی به آن بزرگی را نادیده بگیرد.
حمله روسها به شهرك سینمایی غزالی زمان ساخت شهرك ولیاله خاكدان مشغول ساخت دكورهای مربوط به لاله زار بود و اسماعیل ارحام صدر هم دكورهای مربوط به بازارچه را میساخت. روزی كه عراق به ایران حمله كرد ما مشغول ساخت شهرك بودیم. هواپیماهای عراقی كه برای بمباران مهرآباد آمده بودند درست از بالای سر ما رد شدند. خاكدان بلافاصله بعد از دیدن هواپیماها، میگهای آنها را شناخت و گفت این هواپیماها روسی هستند.
خدابیامرز میگفت روسها به ایران حمله كردهاند. از آن به بعد دیگر صدای پرواز هواپیماها قطع نشد و علی كه تصمیم داشت «هزار دستان» را به شیوه صدا سر صحنه فیلمبرداری كند از این كار منصرف شد و به سمت دوبله رفت كه البته ضرر هم نكرد.
به دلیل نبود بودجه علی شهر را تعطیل كرد صحنه سرشماری در فیلمنامه اولیه «هزاردستان» وجود نداشت. بعد از اتمام ساخت شهرك زمین و در ودیوار شهرك را گازوئیل پاشیدند تا چرك شده و از آن حالت نو بودن خارج شود. حالا دیگر فقط مانده بود كلید زدن سریال. اما مشكلی كه وجود داشت این بود كه ما برای پر كردن ویترین مغازههای بازسازی شده خیابان لالهزار بودجه نداشتیم و به نوعی معطل قسط بعدی تلویزیون بودیم.
حاتمی وضعیت را كه دید با موافقت تلویزیون تاریخ كلید زدن «هزار دستان» را یك هفته عقب انداخت و به بچههای گروه دكور گفت ویترین تمام مغازههای لاله زار را با چوب پوشانده و به پنجرهها رودری بزنید؛ شهر تعطیل است. هیچ كس نمیدانست در ذهن علی چه میگذرد. خلاصه كه طی سه چهار روز سكانس سرشماری را كه در آن كل شهر تعطیل است و هیچ كس در خیابانها نیست نوشت و ما هم فیلمبرداری كردیم.
دزد فیلمنامه «هزار دستان» را با خود برد قبل از كلید زدن «هزار دستان» صدا و سیما به برخی صحنهها در فیلمنامه ایراد گرفته بود و تاكید داشتند اینها باید عوض شود. من به همراه علی یك هفته رفتیم شمال و علی همه آن صحنهها را بازنویسی كرد. موقع برگشت بعد از تونل كندوان یك جا اتومبیل را متوقف كردیم تا ناهار بخوریم. بعد از صرف ناهار وقتی به سراغ اتومبیل آمدیم دیدیم دزد شیشه ماشین را شكسته و كیف علی را كه فیلمنامه بازنویسی شده هم داخلش بود با خود برده.
برگشتیم تهران و قضیه را گفتیم ولی كسی باور نكرد. آن موقع فكر میكردند حاتمی میخواهد سیاهشان بكند. علی كل آن چیزی كه دزدیده شده بود را سه روزه نوشت؛ در واقع همه آن را از حفظ بود.
«هزاردستان» را با 90 میلیون تومان ساختیم سكانس پایانی و فینال «هزاردستان» این چیزی نیست كه در نسخه پخش شده میبینیم. در این نسخه حسین گیل (سیدمرتضی) چشمهای جمشید مشایخی (رضا تفگنچی) را كه روی سنگفرش خیابان سقوط كرده میبندد و به بالا نگاه میكند. این اتفاق روز هفتم محرم رخ میدهد؛ یعنی سه روز مانده به عاشورا.
فینالی كه علی برای «هزار دستان» در نظر گرفته بود به این شكل بود كه روز عاشورا سران كشور - از جمله خان مظفر - در میدان توپخانه و ایوان شهرداری حضور دارند و كارناوال عزاداران كه صحنههای روز عاشور را به شكل تعزیه بازسازی كردهاند از مقابل اینها میگذرند. در این صحنه حسین گیل كه نقش حر را در تعزیه بازی میكند، با اسب به خان مظفر نزدیك شده و با شمشیر سر او را قطع میكند. این صحنه به خاطر نبود بودجه كافی گرفته نشد.
برآورد ما حدود سه و نیم میلیون تومان بود اما تلویزیون این پول را به ما نداد. هزار دستان به طریقه 35 میلیمتری فیلمبرداری شد. ما در حدود 28 قسمت فیلمبرداری كرده و تحویل تلویزیون دادیم اما فقط 15 قسمت آن به روی آنتن رفت. دلیل اصلی این حذفها حجاب بازیگران زن بود. كل مخارج مجموعه با توجه به 13 قسمتی كه هرگز از تلویزیون پخش نشد چیزی در حدود 90 میلیون تومان شد.
دعوای علی و لیلا علی حاتمی با دو طیف از بازیگرها مشكل داشت؛ اول بچهها و بعد پیرمردها و پیرزنهای فرتوت. كلاً حوصله كار كردن با آنها نداشت. بطور مثال لیلا دختر خودش در چند فیلم او بازی كرده است؛ هنگام فیلمبرداری داستان اینجوری شروع میشد كه علی با خوش رویی به لیلا میگفت لیلا جان دیالوگهایت را حفظ كردهای دیگر؟ لیلا هم میگفت بله. فیلمبرداری صحنه كه شروع میشد لیلا برخی توصیههای پدرش را عمل میكرد و برخی را با بازیگوشی انجام نمیداد. خلاصه كه بعد از دو برداشت كار پدر و دختر به دعوا میكشید و لیلا از صحنه بیرون میرفت.
از شدت درد فریاد میزد حاتمی از سرطان لوزالمعده در گذشت. آن اوایل كه درد داشت همه فكر میكردند زخم معده است و جالب است بدانید دست آخر فردین سبب شد تا نوع بیماری علی شناخته شود. فردین دوست دكتری داشت كه در یك مهمانی بعد از شنیدن جریان دردهای علی از فردین میخواهد به علی پیشنهاد كند تا آزمایشی خاص را پشت سر بگذارد.
فردین با من تماس گرفت و بعد از پرس و جو از همسر حاتمی، وقتی مطمئن شدیم او قبلاً این آزمایش را انجام نداده، صبح روز بعد همراه علی و فردین و داود رشیدی به بیمارستان دی رفتیم. او این آزمایش را به انجام رساند و عصر آن روز معلوم شد این درد او از سرطان لوزالمعده است. درد علی با یك كمر درد شروع شد. دكترها گفته بودن باید پیادهروی كنی. بعد از آن راه رفتن در استخر را تزویج كردن اما كمر درد او خوب نشد. كار به انرژیدرمانی هم كشید تا اینكه بعد از چهار ماه داستان فردین پیش آمد و همه چیز روشن شد.
علی ده روز در بیمارستان خوابید و طی آن ده روز در اتاقش هر شب برنامه بود. دوستانش با كمانچه و تنبك و سایر ابزار آلات موسیقی به سراغش میرفتند و خلاصه نمیگذاشتند تنها بماند. بعد از آن بود كه دردهایش شدیدتر شد. این درد به قدری شدید بود كه بعضی شبها از شدت درد سرش را از پنجره خانهاش بیرون میآورد و بیانقطاع فریاد میزد.
علی را بیهوش كردیم تا سوار هواپیما شود از هنگام تشخیص بیماری تا زمانی كه برای درمان تكمیلی به انگلستان رفت حدود هفت هشت ماه دیگر گذشت. علی از پرواز با هواپیما میترسید و این ترس به قدری شدید بود كه هنگام پرواز امید روحانی كه تخصص اصلیاش دكترای بیهوشی است به فرودگاه آمد و علی را با آمپول بیهوش كرد تا بعد از آن ما بتوانیم علی را سوار هواپیما كنیم. هنگام فیلمبرداری «تختی» هم به شدت درد داشت و البته در آن دوران یك روز در میان هم شیمیدرمانی میكرد. با تمام دردی كه داشت توانست 20 دقیقه از «تختی» را فیلمبرداری كند.
داستان دلخوری حاتمی از اكبر عبدی حاتمی فیلمنامهای داشت به اسم «گاردنپارتی» كه برای نقش اول آن روی اكبر عبدی حساب كرده بود. قرار بود اكبر در این فیلم زنپوش شود. یك بار هم عبداله اسكندری در خانه حاتمی یك تست گریم روی چهره اكبر اجرا كرد كه دیدند خیلی خوب شد و در واقع روی چهره او جواب داد.
داستان «گاردن پارتی» در دوره رضا شاه و زمان كشف حجاب میگذشت. آن زمان عبدی و اسكندری با میرباقری سر صحنه سریال «امام علی» (ع) بودند. ظاهراً آنجا داستان زنپوش شدن اكبر را برای میرباقری تعریف میكنند و نتیجه اینكه او هم «آدم برفی» را بر پایه زنپوش شدن عبدی ساخت. علی سر این جریان خیلی از دست اكبر و اسكندری دلخور شد.
من بعد از ساخته شدن «آدمبرفی» به علی گفتم كه داستان آن با داستان «گاردنپارتی» كاملاً متفاوت است اما او گفت همین كه عبدی در فیلم زنپوش میشود كافی است تا من «گاردن پارتی» را نسازم. علی «گاردن پارتی» را بعد از آن جریان به من بخشید.
روزی كه اكبر عبدی علی را روی تخت ندید روزهای آخر زندگی علی، یك روز اكبر عبدی برای دیدن او و آشتی به خانهاش آمد. علی آن روزها بیهوش بود؛ نه چیزی میدید و نه چیزی میشنید. اكبر اصرار داشت حاتمی را ببیند. علی در اتاقش روی تخت خوابیده بود و یك شمد سفید سر تا پای او را پوشانده بود. به اكبر گفتیم علی روی تخت خوابیده.
اكبر وارد اتاق شد، اما بعد از لحظهای خارج شد و گفت روی تخت كه كسی نیست. ما با تعجب وارد اتاق شدیم و شمد را كنار زدیم. علی هنوز روی تخت بود اما در آن روزها به قدری لاغر و نحیف شده بود كه اكبر او را زیر شمد تشخیص نداده بود. اكبر به سرش كوبید و زد زیر گریه. علی همان شب تمام كرد.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر